این داستان درباره پسری است که سه بز ارزشمند داشت و هر روز آنها را برای چرا به تپه میبرد. زندگی روزمره او تا زمانی که یک اتفاق غیرمنتظره رخ داد، به آرامی پیش میرفت. یک روز، وقتی پسرک زیر درختی خوابش برد، بزها به یک «مزرعه ذرت» (cornfield) وارد شدند. این نقطه آغاز داستانی است که نشان میدهد چگونه یک مشکل ساده میتواند به یک بحران بزرگ تبدیل شود.
پس از اینکه پسرک متوجه شد نمیتواند بزها را از مزرعه خارج کند، شروع به گریه کرد. جالب اینجاست که شخصیتهای بعدی داستان نیز به جای تفکر منطقی، درگیر احساسات شدند: ۱. خرگوش: وقتی خرگوش پرسید «چرا گریه میکنی؟» (Why are you crying)، پسرک دلیل را توضیح داد. خرگوش با اعتماد به نفس گفت: «من آنها را بیرون میآورم» (I will get them out)، اما او نیز شکست خورد و شروع به گریه کرد. ۲. روباه قرمز: روباه نیز با دیدن وضعیت، سعی کرد قهرمانبازی کند، اما او هم در نهایت همان مسیر شکست را طی کرد. این بخش از داستان به خوبی نشان میدهد که «روباه» (red fox) و «خرگوش» (rabbit) تنها با همدردی در ناامیدی، به جای حل مسئله، به زنجیره گریه پیوستند. این وضعیت نشاندهنده این است که همدلی بدون اقدام موثر، مشکلی را حل نمیکند.
نقطه عطف داستان زمانی است که یک «زنبور کوچک» (little bee) از راه میرسد. برخلاف دیگران، زنبور سوالی پرسید و سپس با اطمینان گفت: «من آنها را برای شما بیرون میآورم» (I will get them out for you).
بقیه شخصیتها با ناباوری به زنبور نگاه کردند و پسرک پرسید: «چگونه یک زنبور کوچک میتواند کاری انجام دهد که ما نتوانستیم؟» (How can a little bee do something that we cannot do?). پاسخ زنبور ساده بود: «خواهید دید» (You will see).
زنبور به جای تلاش برای هدایت بزها با زبان یا قدرت بدنی (که دیگران در آن شکست خورده بودند)، از ابزار منحصربهفرد خود استفاده کرد: «او هر بز را نیش زد» (It stung every goat). این کنش مستقیم و هوشمندانه باعث شد بزها بلافاصله از مزرعه فرار کنند و به خانه بروند.
این داستان کوتاه حاوی درسهای اخلاقی عمیقی است: